یکشنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۶ , 17 December 2017
تاریخ انتشار : ۰۵ مرداد ۹۵
ساعت انتشار : ۲:۳۸ ب.ظ
چاپ مطلب
یادداشتی درباره خانواده های مدافع حرم؛

کاش داعش به ایران هم حمله می‌کرد

نویسنده : سیده فاطمه حسینی

می گویم بد به حال خانواده شان و خوش به حال خودشان. اکثر خانم های جمع سرشان را به نشانه تاسف و هم دردی تکان می‌دهند. یکی از مرد های مهمان اما می‌گوید: "چرا بد به حالشان؟ از این به بعد در ناز و نعمت زندگی می‌کنند. غمشان هم نیست."

تلویزیون صحنه هایی از تشییع یک شهید مدافع حرم نشان می دهد. پای جعبه ی جادو بساط افطاری به پاست و ما هم به حکم مهمان بر سر سفره. دلم یک جوری می شود و باز در دلم آه می کشم. جالب است اکثر شهدای گیلانی ، به ترتیب شهادتشان در مراسم خاکسپاری هم رزمشان حضور داشته اند و انگار یک جورهایی شهادتشان را با پارتی رفیق شهیدشان جور کرده اند. این نکته برای همه جالب به نظر می رسد، و هر کسی چیزی می‌گوید. من که احساس می کنم صحبت ها از سر هم دردی است، می گویم بد به حال خانواده شان و خوش به حال خودشان. اکثر خانم های جمع سرشان را به نشانه تاسف و هم دردی تکان می‌دهند.

یکی از مرد های مهمان اما می‌گوید: “چرا بد به حالشان شده، در ناز و نعمت زندگی کنند از این به بعد. غمشان نیست.” کم مانده لقمه غذا در گلویم گیر کند. سریعا همه‌ی چیزهایی که از منبع موثقی شنیده ام به ذهنم هجوم می آورد. می‌گویم: کدام ناز و نعمت، همسر شهیدی می شناسم  از همسران شهدای مدافع گیلانی،که الان با ماهی ۴۰۰ هزار تومن ناقابل در تهران دارد یکه و تنها بار زندگی و غربتش را حمل می‌کند، همسر شهیدی را  می شناسم از همین گیلانی‌ها، که با نیمی از حقوق دست و پا شکسته ی همسرش، کلی بدهکار این بانک و آن بانک است و دستش هم به جایی بند نیست. آن هم با دو بچه ی قد و نیم قد.تمام این ها را البته نمی گذارند که بگویم. همان اولش اطرافیان من را ساکت می کنند! انگار که چه بحث سیاسی غیر مجازی در حال رخ دادن بود! اما طرف بحثم شاید از مرد بودنش استفاده کرد و گفت: این حرف را جای دیگری نزنید، به شما می خندند، شاید به زن آن شهید ۴۰۰ تومن بدهند، باقی را به حساب بچه هایش می ریزند. و من درجه جوشم افزایش می یابد، سرم حسابی داغ کرده و انگار از صورتم مشهود است و نمی توانم بگویم آخر نامسلمان، این حرفت چه مبنایی دارد؟ گیریم شهیدی بچه نداشت که خیلی هایشان ندارند، آن وقت چه؟

نمی دانستم بعد از آن باید از آن سفره لقمه ای دیگر خورد اصلا یا نه، خیلی راحت چوب حراج زده ایم به وجدانمان. از آن شب هزار حرف نگفته تا به همین امروز در گلویم مانده.

خواستم به او بگویم، الان شما حاضری به فرض محال به همسرت ماهی ۲۰ میلیون حقوق بدهند! اما شما بروی و کشته شوی و تمام شوی؟ دیگر نه دخترک معصومت را ببینی و نه خانواده ات را. حق حیات تو ماهی ۲۰  میلیون می ارزد؟

خواستم به او بگویم، یک بار رفته ای ببینی آن پارویی که پول هایشان را با آن پارو می کنند واقعا به دیوارشان یله داده شده یا نه، همسر شهیدی لنگ یک مرد است که برود برایش نان بخرد؟ چون بچه های کوچکش از تنهایی می ترسند و او نمی تواند در گرما و سرما تا نانوایی محلشان هر بچه را همراه ببرد.

خواستم بگویم، همسرت از این حرف میزند که همه ی دکتر رفتن های دوران بارداری و واکسن های بچه ات را با توی مرد رفته، می تواند تصور کند که بچه اش در نیم ساعت عفونت گوش وحشتناکی بگیرد، و بعد که بچه را می برد دکتر، تشخیص دکتر بعد از پرسیدن اتفاقات جدید زندگی بچه، دق کردنش باشد از داغ بی پدری که زده به جان بچه؟

چه می فهمیم ما از درد این زنان و مادران، که سایه ی سر از دست داده اند و پاره ی جگر. این ها از یک موجود لطیف حالا باید تبدیل بشوند به یک سنگ به یک کوه، کوهی که گریه نمی کند،کوهی که دست نوازش نمی بیند،کوهی که هیچ مردی نیست  که به او تکیه کند و محرم تمام درد هایش باشد، کوهی که می ایستد، کوهی که علاوه بر همه ی غم های خودش و نداری های مادی و معنوی واقعی اش، باید زخم زبان ما مردم را هم تحمل کند…

جنگ هشت ساله ثابت کرده، فرزندان شهدا همگی با خلا نبود پدرشان، می شکنند و بعد این تکه گمشده از روحشان با هیچ مقدار پولی پر نمی شود. البته پولی که هیچ ارگانی و نهادی به این خانواده ها نمی دهد و هیچ بانکی نمی تواند ادعا کند این مبالغ هنگفت را به حسابشان ریخته اند. پول های خیالی.

چه بد مردمی هستیم ما، مردم نمک نشناسی که نمیبینیم یک ستون خانواده که می توانست مثل ما خوشی کند و زندگی، و هیچ چیز هم کم نداشت، گذاشته و رفته تا فردا روزی ایران نشود عراق و سوریه و…

و گاه آرزو می‌کنم ای کاش داعش به ایران حمله کند، ای کاش واقعا جنگی رخ بدهد تا مثل چندین سال قبل باز مردم محک بخورند و ترسو و شجاعشان، غیرتی و بی غیرتشان در ابعاد وسیعی از هم جدا شود. تا اینقدر نامرد های ترسو ادعای وطن و ناموس نکنند و در عین حال دروغ ببنندند به مردان واقعی و خانواده مظلومشان…

انتهای پیام /


2 ديدگاه

  1. بهار گفت:

    ما زنان شیر زنی در این مرز و بوم داریم حیف لقب زن به این موجود مردنما داد .سر سفرش دیگه غذا نخور برادر این بشود امر به معروف ونهی ازدمنکرت تو به باشد که پند بگیرد

  2. صرفا جهت خنده گفت:

    زنان شجاع ما درهشت سال دفاع مقدس کنار مردان ما جنگیدند مخصوصا زنان مرز نشین ما