چهارشنبه ۱۰ آذر ۱۴۰۰ , 01 December 2021
تاریخ انتشار : ۱۶ فروردین ۹۶
ساعت انتشار : ۹:۵۴ ق.ظ
چاپ مطلب
خاطرات عسکر علیزاده؛

خاطرات رزمنده ۱۲ ساله ماسالی / ماجرای شامی که به فرمانده نرسید

من که برای اولین بار بود به جبهه می آمدم و شور زیادی داشتم، وقتی دیدم چند نفر از دوستان و همشهری هایم مانده اند و نمی خواهند به مرخصی بروند با اینکه برگه مرخصی گرفته بودم، نرفتم و با آنان ماندم و به بانه رفتیم.

به گزارش ماسال نیوز به نقل از خبرگزاری دفاع مقدس؛ رزمنده بسیجی عسکر علیزاده از روستای گیله سرا شهرستان ماسال در خاطراتی که از دوران دفاع مقدس با خود به همراه دارد چنین می نگارد:
به رغم اینکه متولد ۵۴٫۱۰٫۷ بودم و در زمان اعزام به جبهه ۱۲ سال بیشتر نداشتم، امّا نوجوانی پر انرژی و فعال بودم و در پایگاه مقاومت بسیج روستا که در کنار مدرسه مان بود، رفت و آمد می کردم و در کلاس های آموزش اسلحه شناسی و دفاع شخصی پایگاه شرکت می کردم.
بعد از آن هم وقتی برای ادامه تحصیل در مقطع راهنمایی به ماسال رفتم، فعالیتم بیشتر شد و در همه راهپیمایی ها و تشییع پیکر شهدا و همچنین اعزام رزمندگان به مناطق جنگی شرکت می کردم تا اینکه بالاخره طاقتم تمام شد و برای اعزام به جبهه در بسیج ثبت نام کردم و در تاریخ ۶۶٫۶٫۱۸ جهت گذراندن آموزش نظامی به منجیل اعزام شدم.
آموزش ما تا ۶۶٫۸٫۱۰ به طول انجامید و چیزهای زیادی یاد گرفتم. بعد از آموزش به ما مرخصی دادند و یکماه بعد در تاریخ ۶۶٫۹٫۱۰ در قالب کاروان محمد رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم ) عازم مناطق جنگی شدیم.
آن روز به شدت باران می بارید  ولی با وجود آن، جمعیت زیادی در میدان شهدای ذهاب رشت برای بدرقه رزمندگان جمع شده بودند و جای سوزن انداختن هم نبود.
ما را به وسیله اتوبوس به سنندج و مقر لشکر ۱۶ قدس بردند تا سازماندهی کرده و به گردانها معرفی کنند. ولی ماشاءالله  اینقدر نیرو زیاد بود که برای مسئولین لشکر سازماندهی و تعیین تکلیف همه آنان مقدور نبود و به همین دلیل به نصف نیروها مرخصی دادند تا به شهرستان های خود برگردند.
من که برای اولین بار بود به جبهه می آمدم و شور زیادی داشتم، وقتی دیدم چند نفر از دوستان و همشهری هایم مانده اند و نمی خواهند به مرخصی بروند با اینکه برگه مرخصی گرفته بودم، نرفتم و با آنان ماندم و به بانه رفتیم. حدود ۱۵ نفر بودیم که به صورت موقتی ما را به گردان حمزه (سلام الله علیه) معرفی کردند تا چادرهای محل استقرار گردان را حفظ و آماده نگه داریم.
مدت ۱۵ روز در آنجا بودیم و بعد از آن کل گردان را برای آموزش رزم در کوهستان و مناطق صعب العبور به منطقه کوهستانی «گیلوان» استان زنجان انتقال دادند. به رغم اینکه به دلیل سن کم و کوچک بودن جثه نمی خواستند مرا به گیلوان ببرند ولی با اصرار زیاد بنده و اثبات آمادگی جسمی ام، با توجه به فوتبالیست بودنم، بالاخره پذیرفتند و من هم با گردان به گیلوان رفتم. خوشبختانه، همشهری های ماسالی در گردان حمزه زیاد بودند، از جمله عزیز کاظمی، بهروز و سیروس دولتی، رازدار و احمد نورانی.
فرمانده گردان محمد عبدالله پور ( فرمانده سپاه قدس فعلی گیلان ) بودند و آقای کمیل مطیع دوست و مسعود بابایی نژاد هم معاونان ایشان بودند. من در گروهان حضرت علی اکبر( علیه السلام) که فرماندهش آقای عزیز کاظمی و معاونش آقای باقرزاده بودند ، حضور داشتم و مسئول دسته ما هم آقای بهروز دولتی بود .
در اردوی آموزشی گیلوان، یک روز مانوری انجام شد و گروهان ما می بایست پرچم جمهوری اسلامی را روی یکی از بلندترین ارتفاعات نصب می کرد. هوا به شدت سرد و طوفانی بود و شدت باد باعث می شد که حفظ تعادل بسیار دشوار شود. کسی قبول نمی کرد این مأموریت را انجام دهد ولی من با جسارت تمام گفتم می توانم این کار را انجام دهم.
سپس به همراه آقای عزیز کاظمی و بهروز دولتی به سمت نوک ارتفاع حرکت کردیم و سه نفری، دستان را به هم قفل نموده و هوای همدیگر را داشتیم تا در اثر وزش باد شدید سقوط نکنیم. هر چه بالاتر می رفتیم سرما و باد شدیدتر می شد و دانه های برف روی ارتفاع  به سر و صورت ما می پاشید. بالاخره با هر جان زحمتی بود، موفق شدیم پرچم را به کمک هم در بالای قله نصب نموده و باز گردیم. این ماجرا باعث شد که آقای کاظمی با من رفیق شده و روابط صمیمانه ایی بین ما به وجود بیاید.
یک روز، وقتی از خواب بیدار شده و ورزش صبحگاهی کردیم، داشتیم صبحانه می خوردیم که بچه ها گفتند: «خبر دارید دیشب به چادر فرماندهی غذا نرسیده و آنها شام نخوردند و اصلاً صدایشان هم در نیامده است؟» با شنیدن این خبر خیلی ناراحت شدم و به خودم گفتم ما عجب نیروهایی هستیم  و من عجب دوستی برای آقای کاظمی هستم که دیشب شام خوردم و او شام نخورد.
ولی به خاطر این عزت نفس و صبر و تحمل آنان، بیشتر از پیش شیفته اخلاق و مرام فرماندهان خود شدم و این شیفتگی زمانی بیشتر شد که وقتی از ایشان پرسیدم : شما دیشب شام نخوردی چرا به ما نگفتید ؟ ایشان در جواب گفتند : « عسکر جان ؛ این که اولین بار نبود ، آخرین بار هم نیست شما ناراحت نشو ، ما عادت داریم .
انتهای پیام /

تست
تست